ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

گفتم بگریم تا ابد چون خر فرو مانده به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویش دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود

نوشته شده در تاریخ شنبه 12 شهریور 1390    | توسط: بهنام صالحی    |    | دیدگاه()