یك گل میخك كز اون یار افسونگر
هدیه گرفتم با لبخندی جان پرور
دیدم دارد عزم رفتن گفتم كو مرا مجال سخن؟
كی آیی دگر به دیدن من؟
گفتا آیم بار دیگر آن دم كاین گل گردد پرپر
روی تو به آرم خندان با تو شوم هم پیمان چون ساغر

تو دلم را شكستی و رفتی
گل میخك ز دست من افتاد
دو سه روزی نشاندمش در بر
شده بودم به وعده ای دلشاد
دیده من پر گهر شد از جفای تو وای

گل شد پژمرده دلدارم نیامد
دل شد افسرده غمخوارم نیامد
شد این دل پر خون از جور گردون
وز دوری او دل گشته مجنون
..............

نوشته شده در تاریخ جمعه 11 شهریور 1390    | توسط: بهنام صالحی    |    | دیدگاه()