هرگز نمی شد باورم این برف پیری بر سرم
سنگین نشیند چنین من بودم و دل بود و مِی
آواز من آوای مِی هر گوشه می زد طنین
اكنون منم حیران ز عمر رفته سرگردان
ای خدای من
با این تن خسته هزاران ناله بنشسته در صدای من
ای عشق نافرجام من رفتی كجا؟
ای آرزوی خام من رفتی كجا؟
آن دوره آشفتگی های تو كو؟
ای عمر ناآرام من رفتی كجا؟
تو بخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر
كه دل خسته من درآمد از سینه به در
تو سبكبالی و من اسیر بشكسته پرم
تو پر از شوری و من ز عالمی خسته تنم
تو بخوان به گوش اهل جهان
كه خبر شود از شتاب این كاروان

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390    | توسط: بهنام صالحی    |    | دیدگاه()